بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام
در این پست قسمت دوم از " بازگشت از برزخ " را می خوانید

ادامه ی ماجرا ... ناگهان خود را درون ابر سفیدی دیدم .. هر کاری کردم از داخل ابر بیرون بروم، نشد که نشد
آقا جان ؛ نمی دانم چه مدت گذشت که ناگهان ابر به کنار رفت و خودم را پشت سر پژو دیدم ، به خودم نگاه کردم ، دیدم لباسم مرتب و تمیز است و اثری از تصادف در آن نیست
خدایا شکرت من که سالمم!
به کنار جاده نگاه کردم، شما و خانواده تان را دیدم که سر و صورتتان خاک آلود است ومشغول گریه هستید !
جلوی شما آمدم و صدا زدم، آقاجان! آقاجان ! من هم زنده ام. چیزیم نشده. بحمد الله همه سالم هستیم و جراحات شما هم به زودی خوب می شود
حالا ماشین به جهنم، ان شاء الله بهترش را می خرید، خب این طور حادثه پیش میآید، روزانه هزاران تصادف در دنیا اتفاق می افتد، من میخواهم وام بگیرم به شما میدهم تا ماشین بهتـری بخرید
اما انگار من برای خودم حرف میزدم، گوئی اصلا متوجه حضـور مــن نشدید
خیلی عجیبه، چرا برادرم به حرف هایم توجه نمیکند؟
گفتم: شاید شلوغی صحنه ی تصادف باعث شده تا حرفهایم را نشنوید، این بار بلندتر از دفعه قبل شما را صدا زدم و چند بار هم شما را تکان دادم ولی نه خیر، انگار اصلا من وجود ندارم
نزد همسر شما رفتم. خیلی سعی کردم متوجه حضور من شود چند بار صدا زدم ، زن داداش! زن داداش! اما انگار او هم صدای مرا نمی شنید و مرا نمیدید! به نزد دختر شما زهرا خانم رفتم و گفتم:
منم عموجان گریه نکنید به حرفم گوش کنید. کنارش محمدطاها بود اصلا نه توجهی به من داشتند و نه صدایم را می شنیدند و نه مرا می دیدند.
جمعیتی جمع شده بود، به نزد آنها رفتم و مورد خطاب قرارشان دادم ، اما گویا آنها هم صدای مرا نمی شنیدند
روبه روی شما ایستادم و به چهره غمزده و گریان شما خیره شدم و از گریه ی شما ناراحت بودم
همین موقع تلفن را از جیب خود در آوردید و به فرزند خود محمدکاظم که در روستا مانده بود زنگ زدید و گفتید ما تصادف کردیم و عمو تقی فوت کرده!
خنده ام گرفت، برادرم چه میگوید من که در کنارش هستم
صدا زدم رضا رضا برادرم من اینجا هستم، ببین زنده ام، ببین چه قدر سر حالم، حتی جراحت هم برنداشتم
نه خیر این بار هم متوجه نشدید و به پدر تلفن کردید و با همان صراحت و بی مقدمه، مُردن مرا بازگو کردید و شروع کردید به گریه کردن

در این هنگام فردی نزد شما آمد و گفت : آقا! بی تابی نکنید. نبض دارد و الان دکتر و آمبولانس می آیند، به شهر که برسد ان شاء الله خوب می شود
با خودم گفتم ما که پنج نفر بیش تر نبودیم در مورد چه کسی صحبت میکند، راننده کامیون هم که آسیب ندید!
گیج شده بودم تا اینکه شما از جای خود برخاستید و به سوی درب طرف شاگرد پژو رفتید که به کامیون برخورد کرده بود ، درب باز بود و خود را روی صندلی انداختید فریاد می کشیدید و بر سر و صورت می زدید. وقتی شما را به کناری بردند ، نگاه کردم ، فردی مانند خودم را روی صندلی جلو دیدم در حالی که خون از پیشانی او به صورت و پیراهنش ریخته بود!
با تعجب چندین بار به او نگاه کردم، همان پیراهن، همان شلوار، همان کفش که برتن من بود تن او هم بود، با این تفاوت که لباس او کثیف، خون آلود و جسمش هم بی جان و بدون حرکت افتاده بود
تازه فهمیدم که اطلاعات درست میدادید، مـن مُـرده بودم و در دنیای مادی نبودم و سرنوشت خودم را نمیدانستم.

چاره ای جز ماندن در کنارتان را نداشتم. احساس میکردم در خواب بودم و تازه بیدار شدم و به دنیای دیگر پا نهادم، آن همه خستگی، آشفتگی، مشغله های دنیوی، فکر و خیال جای خود را به سبکبالی و احساس راحتی داده بود. در کل احساس نشاط و شادی میکردم، اما هنگامی که به تو و فرزندانــت نـگـاه می کردم و مشکلاتی که برای شما پیش آمده بود، متأسف و متأثر می شدم.
شب شده بود ولی برای من همه جا چون روز روشن بود چراغ اتومبیل ها را روشن کرده بودند.
با این که خورشیدی نمی دیدم، اما می توانستم تا دور دست ها را ببینم. هر چه زمان میگذشت چیزهای تازه ای برایم کشف می شد

در زمان حیات مادی، یک چشم من دید نداشت، خیلی کم سو بود، ولی وقتی دست روی چشم بینایم گذاشتم، از چشم کم بینا مانند چشم سالم همه جا را به وضوح مشاهده میکردم و با هر دو چشم همه جا را می دیدم. کمی از پا مشکل داشتم و کمی هم بیماری ولی هیچ کدام را در خود نمی دیدم، سبکبال و با نشاط شده بودم
به هر یک از کسانی که انجا جمع شده بودند نگاه می کردم ، میتوانستم گذشته و آینده آنها را ببینم و گویی از هر نیتی که در دل داشتند، اطلاع داشتم!
پس از حدود یکساعت، از فاصلهٔ هشت کیلومتری، از شهرکیاسر، دکتر با آمبولانس آمد، وقتی به چهره دکتر نگاه کردم حالم بهم خورد، از حالتی که او داشت ( بعضی از انسانها به قدری بی تقوا ، یله و رها زندگی می کنند که اگر در کنار جسد مومنی قرار بگیرند، روح آن مومن که در انجا حاضر است، از حضور او متاثر و اذیت می شود . پناه بر خدا )
ادامه ی ماجرا ... دکتر، مرگ مرا تایید کرد و گفت : « چون پزشکی قانونیِ این منطقه، در شهر ساری مستقر است، لذا باید زنگ بزنید تا پزشکی قانونی از ساری آمبولانس بفرستد »
شما علاوه بر تماس با پزشکی قانونی ساری، به دوست خود زنگ زدید و گفتید بیاید و همسر و فرزندانت را به کوات برگرداند
ساعتی گذشت تا از ساری آمبولانس آمد ، جسد مرا داخل آمبولانس گذاشتید و همراه با یک سرباز در کنار راننده نشستید ، من بین شما و سرباز نشستم! آنجا متوجه شدم فضایی را اشغال نمی کنم
به شهر ساری که رسیدید، شما از راننده تقاضا کردید جلوی درب خانه شما بایستد تا بروید حمام کنید و لباس سیاه بپوشید
من هم همراه شما به داخل خانه امدم و داخل حیاط مشغول گل و گیاه شدم، زمانی که خواستید برگردید، درب حیاط را زود بستید و من داخل حیاط تنها ماندم، هر چه شما را صدا زدم ، جوابم را ندادید، خواستم با گرفتن لوله ی گاز به بالای دیوار بروم و خودم را به کوچه برسانم که ناگهان دیوار شکافته شد! و من از آن شکاف عبور کردم و وقتی هم خواستم همراه شما سوار آمبولانس شوم، درب را بستید ولی آمبولانس هم از وسط شکافته شد! و من در کنار شما نشستم
برایم عجیب بود، هر چه پیش می رفتیم به چیزهای تازه ای دست پیدا می کردم
به پزشکی قانونی رسیدیم، قبل از همه وارد سردخانه ای شدم که اجساد را در آنجا می گذاشتند. چند تخت کنار یک دیگر بود که روی یکی از آنها جسد قرار داشت و فردی بالای سرش نشسته بود که فکر کردم یکی از اقوام اوست

تخت خالی را که دیدم با صدای بلند گفتم: این جا حتماً جای جسد من هست که آن فرد گفت بله این جای خالی برای شماست!
با تعجب گفتم: خدا را شکر، یکی پیدا شده تا صدای مرا بشنود، پرسیدم: آقا ! شما منو می بینی؟ گفت : بله من متعلق به این جسم هستم.
تازه فهمیدم چرا مرا نمی دیدند، فهمیدم هر که مُرده باشد میتواند مراببیند و صدای مرا بشنود
پرسیدم: چرا همراه خانواده ات نرفتی و این جا کنار جسم خودت ماندی؟ گفت جسدم مرا نمی گذارد، چند قدم که از او دور شوم ، مانند آهن ربایی مرا جذب خود میکند باید کنارش بمانم
آقا جان؛ وقتی شما جسد مرا در کنار جسد آن مرد قرار دادید، به سمت حیاط پزشکی قانونی رفتید و من هم پشت سر شما به راه افتادم، اما این سوال برای من بود که چرا آن مرد نمی توانست از کنار جسدش دور شود ؟ ( علت اینکه روح بعضی از افراد حبس می شود و لزوما باید در کنار جسم و جسدشان بمانند این است که در دنیا علاقه ی بسیاری به آن جسم داشتند ، بهترین غذا را به آن جسم خوراندند، بهترین لباس را به او پوشاندند ، خلاصه اینکه بهترین لذتها را برای او فراهم کردند .... این کار باعث وابستگی شدید روح به جسم می شود یعنی وقتی میخواهد از جسمش جدا شود، ناخواسته جسم او را جذب خودش می کند و او را به صورت کامل اسیر و دربند خویش قرار می دهد، مثل همین بنده خدا )

ادامه ی ماجرا ... برادرم ؛ وقتی وارد حیاط پزشکی قانونی شدید، بعضی از اقوام که آن جا بودند با دیدن لباس سیاه بر تن شما، اطمینان پیدا کردند که من دیگر زنده نیستم. به همین خاطر شروع به گریه و زاری کردند، آنگاه جلو آمدند و با شما روبوسی کردند و تسلیت گفتند.
با همه ی آنها روبوسی کردید. من هم مثل شما یکی یکی آنها را بوسیدم ولی متوجه حضور من نشدند.
آنگاه به سوی پدر رفتی، دست در گردن او انداختی و از گریه شما حتی مردم اطراف شروع به گریه کردند، که پدرگفت : « این ها آزمایش از سوی خداوند و مقدرات الهی است. خودت را سرزنش نکن. محمدتقی امانتی نزد ما بود که الان به لقاءالله پیوست »
ساعت از نیمه ی شب گذشته بود که همگی راه افتادید به سمت خانه ی شما ، من هم همراه شما آمدم . با دیدن گریه و زاری بستگان، ناراحت می شدم
تصمیم گرفتم به روستا بروم، با یک اراده خودم را به بالای پل روستا رساندم اما آنجا هم صدای گریه و شیون از کنار و گوشه می آمد و بعضی ها را دیدم که کنار خیابان در حال گریه کردن هستند
در روستا، به خانه ی خودم رفتم، همسرم و خواهرانش و مادرش در حال گریه و زاری بودند و در اتاق دیگر فرزندان کِز کرده بودند و اشک از چشمانشان جاری بود
کاش به روستا نرفته بودم! چون فقط ناراحتی مرا بیشتر کرد
با اراده ای به ساری برگشتم ، موقع نماز صبح بود ، همگی آماده ی خواندن نماز می شدید ، من هم طبق عادت وضو گرفتم و مشغول نماز شدم و چه نماز با حضور قلب و با اخلاصی بود ، با خودم گفتم کاش همه ی عمر همینطور نماز می خواندم

صبح، اول وقت اداری، به پزشکی قانونی رفتید که من هم همراه شما بودم
زودتر از بقیه به داخل سالن و کنار جسدم رفتم ، دیدم روی جنازه من پارچه سفیدی کشیدند و دو نفر جسد دوستم ( همان جسد که داخل سالن بود و روح صاحبش بالای سرش نشسته بود ) را معاینه می کنند
دوستم ناراحت بود و فریاد می کشید ، گفتم چه شده ؟ گفت میخواهند شکمم را پاره کنند
آنطور که او فریاد می کشید، متوجه شدم که واقعا به جسم خود علاقه دارد و فکر می کند به داخل آن جسم بر می گردد . به او گفتم : آن جسم دیگر تمام شد و تو در ابتدای عالم بعدی هستی، آن جسم به دردت نمی خورد که خودت را اینگونه ناراحت می کنی ، از فضای جدید که نه درد و غمی داری و نه گرفتاری های متداول دنیا را داری ، لذت ببر
گفت : من از حرفهای تو چیزی سر در نمی اورم ، از کدام فضای خوب صحبت می کنی ؟ من که تمام وجودم درد و ناراحتی است ، تنهایی و بی کسی کم بود، الان شکم مرا هم می خواهند پاره کنند !

یکوقت دیدم شما و بستگان آمدید و جنازه مرا بلند کردید و گفتید لا اله الا الله
با هر بار لا اله الا الله گفتن ، می دیدم که تمام در و دیوار با شما آن را تکرار می کنند
جسد مرا داخل آمبولانس گذاشتید و برای غسل و کفن، به ملامجدالدین آرامگاه عمومی ساری بردید

ادامه ی ماجرا در پست بعدی که لینکش در ذیل گذاشته میشه
بازگشت از برزخ - قسمت سوّم