بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام خدمت شما دوستان عزیز
بریم سراغ مطلب اصلی این پست یعنی " بازگشت از برزخ " و چند تا نکته مقدماتی
نکته ی اول : کلیّت موضوع این هست که یکی از دوستان طلبه ی ما که در قم تحصیل کرده و الان مقیم ساری هست ، در یک سانحه تصادف ، برادر جوانش رو از دست میده و چون ایشون راننده بود ، خودش رو مقصر میدونه و تا پنجاه روز بعد از فوت برادرش، دائم گریه و زاری میکنه تا اینکه یک شب در خونه ی خودش برادر مرحومش رو در بیداری می بینه !! و برادرش گزارش مفصلی از لحظه ی تصادف، مرگ، تشییع جناره، داخل قبر و عالم برزخ میده
خب تا به حال نشنیدیم که فردی از عالم بعدی به این دنیا بیاد و گزارشی از چگونگی مرگ و بعد از مرگ خودش ارائه بده ، لذا حرفهاش میتونه برای هر کسی جذاب باشه

نکته ی دوّم : آنچه که اون مرحوم از مرگ و بعد از مرگ خودش بیان کرده، دقیقا مسیری هست که من و شما در پیش داریم ، پس خواهش می کنم با این دید مطالب رو بخونید که برای خود شما قراره پیش بیاد، لذا سعی کنید با حوصله و دقت بخونید و در زمانی که این ماجرا رو می خونید نگذارید حواستون با اخبار و شبکه های اجتماعی و اتفاقات پیرامون پرت بشه

نکته ی سوّم : بنده به شخصه جواب بسیاری از سوالاتی که در باب مرگ و قبر داشتم رو با شنیدن این ماجرا گرفتم و وقتی شما هم این ماجرا رو بخونید، دیدتون نسبت به بعضی مسائل کاملا عوض میشه، مثلا همه ی ما فکر می کنیم سرازیری قبر یعنی لحظه ای ک جسد ما رو داخل قبر می گذارن، در حالیکه اصلا اینطور نیست ! همینطور مفهوم عذاب قبر و امثال اون

توجه : مطالبی که این دوست طلبه ی ما و همچنین برادر مرحومش نقل کردند با رنگ سیاه و آبی نوشته میشه و توضیحاتی که از زبان بنده هست با رنگ بنفش

بریم سراغ اصل ماجرا از زبان آقا شیخ محمد رضا کواتی
من شیخ محمد رضا کواتی اهل روستای کوات kevat از توابع ساری هستم که در 110 کیلومتری این شهرستان قرار دارد
در خانواده ای مذهبی به دنیا آمدم و به خاطر علاقه ی خودم و خانواده ام به روحانیت، به حوزه علمیه قم رفتم و تا سطوح عالی درس خواندم از جمله آنکه نزد آیت الله فاضل لنکرانی رحمت الله علیه و آیت الله محفوظی شاگردی کردم
بعد از اتمام دروس حوزه، به شهرمان ساری برگشتم
معمولا مردم شمال که در شهر زندگی می کنند، برای گذراندن ایام گرم تابستان، خانه ای را در روستای خود که خنک تر هست می سازند و از آن استفاده می کنند
در تاریخ 20 خرداد 1389 مشغول بنایی در خانه ای بودم که در روستای کوات می ساختم ، برادر کوچکترم محمد تقی را دیدم که حیران و ناراحت روی پل وسط روستا ایستاده است . از او سوال کردم چرا روی پل ایستادی؟ چیزی شده ؟ گفت : میخواستم به ساری بروم که ظاهرا اتوبوس رفته و من جا ماندم
به او گفتم ناراحت نباش، غروبِ امروز، من و خانواده ام میخواهیم به ساری برویم ، تو را هم با خودمان می بریم ، نقدا برای اینکه بنّایی خانه تمام شود، بیا و کمکمان کن
برادرم به خانه اش رفت، لباسش را عوض کرد و به کمکمان امد و کار را تمام کردیم
غروب، حوالی ساعت شش رفتم به دنبالش و به سمت ساری به راه افتادیم
در 50 کیلومتری ساری، عبور روستای دیدو ، بعد از سبقت از یک پراید، با یک کامیون تصادف کردیم و برادرم محمد تقی در دم فوت کرد و این در حالی بود که من، همسرم و دو فرزندم محمد طاها و زهرا فقط جراحت سطحی برداشتیم

جنازه ی برادرم را در آمبولانس قرار دادیم و به پزشکی قانونی شهرستان ساری بردیم، بعد از آن به ملامجدالدین برده ، غسل و کفن کرده و برای تشییع و دفن به روستای کوات انتقال دادیم
( ملا مجدالدین مکّی از شاگردان امام صادق علیه السلام بود که در شهرمان ساری مدفون است ... آرامگاه عمومی ساری در کنار مزار ایشان می باشد، به همین خاطر از آرامگاه عمومی شهر، با نام ملا مجدالدین یاد می کنند )
ادامه ی ماجرا ... مراسم تشییع و دفن برادرم بسیار با شکوه و فوق تصور ما برگزار شد و همینطور برای مراسم سوم، هفتم و چهلم جمعیت بسیاری برای تسلیت آمده بودند و علمای طراز اول مازندران هم در این مراسم ها شرکت کردند، حتی آیت الله نظری خادم الشریعه با آن کهولت سن بر ما منت گذاشته و در مراسم ختم برادرم حاضر شد

با آنکه مراسم ها با عظمت و شکوه خاصی برگزار شد، اما این امر باعث نشد تا لحظه ای آن واقعه ی تلخ را فراموش کنم
قریب پنجاه روز از فوت برادرم می گذشت که شبی در خانه ی خودم در ساری، تنها بودم و به یاد برادرم گریه کردم و فاتحه ای برایش خواندم و خوابیدم
در عالم خواب مشاهده کردم که در خانه نشسته ام و مشغول مطالعه هستم ، صدایی از داخل حیاط شنیدم که میگفت : یا الله ، گفتم بفرمایید، درب اتاق باز شد و برادر مرحومم محمد تقی کواتی وارد اتاق شد . بی اختیار ایستادم و او را در آغوش گرفتم و چند بار بوسیدم .
او را در کنار خودم روی مبل نشاندم ، تازه خواستم از او درباره تصادف و اتفاقی که برایش افتاد سوال کنم که ناگهان از خواب بیدار شدم
خیلی ناراحت شدم از اینکه نتوانستم با برادرم کلامی حرف بزنم و از حال و روز او با خبر شوم ،
چند بار شیطان را لعنت کردم و این پهلو و آن پهلو شدم تا بلکه دوباره خوابم ببرد و بتوانم او را در عالم خواب ببینم اما خوابم نبرد
ناگهان صدایی را شنیدم ، میگفت : « آقا جان برخیز ! » ... صدا، صدای برادر مرحومم بود
بسم الله الرحمن الرحیم
لا اله الا الله
خیالاتی شدم!
کسی در خانه نیست، تخیل به سراغم آمده
به شدت ترسیده بودم ... خودم را به خواب زده تا از تخیلات دور شوم اما باز دوباره همان صدا را شنیدم !
از جای خود برخاستم و کلید برق اتاق را زدم تا مطمئن شوم خیالات بوده اما وقتی لامپ روشن شد، برادر مرحومم محمد تقی کواتی را دیدم که با همان لباس زمان تصادف، روی مبل نشسته است !!
با دیدنش بی اختیار و با سرعت به سمتش رفتم تا در آغوشش بگیرم که محکم به مبل خوردم و به حالت اغماء به روی زمین افتادم
نمی دانم چه مدت بیهوش بودم اما وقتی به هوش آمدم سر درد عجیبی داشتم و چشمم جایی را نمی دید . آرام آرام حالم بهتر شد و توانستم او را ببینم که روی مبل نشسته است
وقتی چشمم به او افتاد، به من سلام کرد
با بی حالی جوابش را دادم
سعی کردم خودم را به سمتش بکشانم و او را در آغوش بگیرم که گفت : « آقا جان ! تو نمی توانی مرا در آغوش بگیری ، من متعلق به این دنیا نیستم و از جسم دنیوی فارغم »
نکته : در مازندران، خانواده هایی که طلبه و روحانی دارند، به جهت احترام ، او را « آقاجان » خطاب می کنند ... و تعبیر مرحوم محمد تقی کواتی که به برادرش می گوید آقاجان از همین باب است
ادامه ی ماجرا ... کم کم حالم بهتر شد که یاد صحنه ی تصادف، تشییع و دفن افتادم و گریه ی زیادی کردم ، سوال کردم برادرم؛ کجا بودی ؟ چطور تو را می بینم و حال آنکه از دنیا رفتی ؟
چرا نمی توانم تو را در آغوش بگیرم در حالی که همین چند دقیقه پیش تو را در آغوش گرفتم ؟
جواب داد : آن در عالم رویا بود که مرا در آغوش گرفتی و در عالم رویا هر چیزی ممکن است اما الان در عالم حقیقت هستی و در قالب جسم مادی و دنیوی و من فارغ از جسم دنیوی هستم
گفتم : نکند خوابم ؟ نکند دیدن تو و صحبت با تو خیالات است ؟
لبخندی زد و گفت: خواب و خیال نیست، من از دنیا رفتم و در عالم بعدی زندگی می کنم، خداوند لطف کرد و امشب را به من اجازه داد تا در مورد انچه که دیدم با تو صحبت کنم و فقط تو هستی که می توانی مرا ببینی و صدایم را بشنوی
با خوشحالی وسط حرفش پریدم و گفتم صبر کن بروم موبایل بیاورم و صدا و تصویرت را ضبط کنم تا سند زنده ای باشد برای کسانی که بعدا حرفم را باور نمی کنند!
گفت: نمی شود، فقط خودت می توانی ببینی و بشنوی
بی توجه به حرف برادرم، رفتم موبایل آوردم و برای آزمایش از او عکس گرفتم ، اما در عکس فقط تصویر دیوار و مبل بود و تصویر برادرم نیفتاد !
گفتم میخواهم آنچه که بیان می کنی را بنویسم
گفت مانعی نیست
رفتم کاغذ و قلم آوردم

شروع کرد به تعریف کردن و گفت :
روز بیستم خرداد، صبح که از خواب بیدار شدم، پس از صرف صبحانه، خودم را آماده ی رفتن به ساری کردم . با خانواده خداحافظی کرده و از منزل خارج شدم
آمدم روی پل وسط روستا که متوجه شدم اتوبوسی که همه روز صبح به ساری می رفت، رفت و من جا ماندم
آقا جان! شما مشغول بنایی بودید که چشمتان به من افتاد و سوال کردید چه شده ؟
گفتم پدر خانومم مریض است ، میخواستم به ساری بروم و بعدش هم به تهران برای گرفتن نوبت دکتر، اما ظاهرا ماشین رفته و من جا ماندم ، الان هم منتظر ماشین رهگذری هستم تا خودم را به ساری برسانم
شما گفتید من و خانواده ام غروب به ساری می رویم و تو را هم با خودمان می بریم، تا شب با قطار به تهران بروی ، فعلا بیا کمکمان کن تا بنّایی را تمام کنیم
من به سمت منزل رفتم و لباسم را عوض کردم و به کمک شما آمدم
از لحظه ای که قرار شد با شما به ساری بروم ، احساس عجیبی به من دست داد ، احساس می کردم دنیا دیگر جای من نیست و همه چیز برای من در حال تمام شدن است !
وقتی بنّایی تمام شد، به خانه ام رفتم و خواستم تا غروب که به سمت ساری حرکت می کنیم استراحت کنم ، اما آن احساسِ عجیب بیشتر و بیشتر می شد، دائم به یاد مرگ بودم و احساس می کردم که اخرین ساعاتی است که می توانم فرزندانم را ببینم، به همین خاطر چندین و چند بار بچه های خودم دانیال، دنیا و بنیامین را نوازش کردم و بوسیدم
غروب حوالی ساعت شش بود که شما به درب خانه امدید
با خانواده خداحافظی کردم
روی صندلی جلوی ماشین پژوی شما نشستم و کمربند را بستم
وقتی حرکت کردید و در جاده ی دامغان به ساری افتادید، به وضوح می دیدم که این دنیا به روی من در حال بسته شدن است ! به همین خاطر زیر لب شروع کردم به گفتن شهادتین !
شما گفتید زیر لب چه می گویی؟
نمی توانستم بگویم که شهادتینم را می خوانم! ، به همین خاطر گفتم از کنار قبرستان رد شدیم ( به القاء اینکه فاتحه می خوانم )
در راه ، چند بار ماشین خراب شد . گویا داشت به ما می فهماند که اتفاقی در راه است
شهر کیاسر را رد کردیم و به نزدیکی روستای دیدو رسیدیم . از یک پراید سفید رنگی سبقت گرفتید که ناگهان چشمم به کامیونی افتاد که از روبرو می آمد ، فقط توانستم ذکر لا اله الا الله را بگویم و صدای برخورد ماشین و دیگری چیزی متوجه نشدم
ناگهان خود را درون ابر سفیدی دیدم .. هر کاری کردم از داخل ابر بیرون بروم، نشد که نشد
پایان قسمت اول
فعلاً بدونید که روح مرحوم محمد تقی کواتی از بدن بیرون رفت ... ان شاء الله ادامه ی ماجرا رو در پست های بعدی خواهید خواند که بسیار جذاب و در عین حال تکان دهنده است... لینک قسمت های بعدی خدمت شما :
بازگشت از برزخ - قسمت دوّم
بازگشت از برزخ - قسمت سوّم
بازگشت از برزخ - قسمت چهارم
بازگشت از برزخ - قسمت پنجم
بازگشت از برزخ- قسمت ششم

و در آخر ...
عدم به روز کردن هورسا بخاطر مشکل فنی هست . هر وقت مشکل فنی رفع بشه ، به روز رسانی می کنم ان شاء الله
التماس دعا و یا مرتضی علی ![]()