بسم الله الرّحمن الرّحیم
با سلام خدمت شما دوستان عزیز
در این پست، قسمت سوّم از " بازگشت از برزخ " را می خوانید

ادامه ی ماجرا ... آمبولانس جهت تغسیل و تکفین وارد قبرستان عمومی شهر ساری شد. جمعیت زیادی بودند
جسدم را به طرف غسالخانه بردید
از لحظه ای که وارد فضای قبرستان شدم، احساس کردم در اینجا خیلی ها هستند که مرا می بینند و صدایم را می شنوند
من که حوصله گریه و زاری بازماندگان را نداشتم، از میان جمعیت به میان قبرها رفتم، ناگهان چشمم به حیوانات وحشی و درنده ای افتاد که از وحشت آنها خواستم پا به فرار بگذارم
فردی دستم را گرفت، پیرمردی بود با حدود هشتاد سال سن و محاسنی سفید
با صدای لرزان به او سلام کردم و جوابم را داد
گفتم شما کی هستی که میتوانی مرا ببینی ، صدایم را بشنوی و دستم را بگیری؟
گفت: اولا از دیدن این حیوانات وحشی، هراسی به خود راه مده، داستان آنها بسیار مفصل است و ثانیاً من هم سالها پیش مانند تو مُرده بودم و داستان من هم مفصل است
از دم درب تو را زیر نظر گرفتم، دانستم که تازه واردی، با خودم گفتم: گرچه بعد از دفن جسدش، همه چیز برایش مشخص می شود، اما همین مقدار را باید به او بگویم که؛ در این قبرستان دفن نمی شوی، بلکه تو را به روستایت کِوات میبرن، آنگونه که پیداست عزیز هم بودی

اما آن حیوانات وحشی که می غرّند و همدیگر را می دَرَند، آنها ارواح مردگانی هستند که در همین قبرستان دفن شدند و برزخ آنها این گونه می گذرد، این افراد در دنیای مادی هیچگونه اهمیتی به حلال و حرام نمی دادند، از نگاه آنها مهم نبود چه چیزی حرام و چه چیزی حلال است، فقط به جمع مال می پرداختند و از زندگی مادی دنیا لذت می بردند. خوب می خوردند، خوب می پوشیدند و خوب به خودشان می رسیدند، هیچ کس برای آنها مهم نبود، هر کاری که دلشان می خواست انجام میدادند و برای رسیدن به مال و ریاست کوتاهی نمیکردند. دائم به فکر تجمل گرایی و کاخ نشینی بودند. بهترین ها را برای خود میخواستند. آن قدر حق و حقوق دیگران را ضایع کردند که انسانهای لایق گوشه نشینی اختیار کردند

سوال کردم : حالا چرا همدیگر را می دَرَند ؟
جواب داد : آنها همیشه گرسنه هستند و وقتی خیراتی از طرف بازماندگانشان می رسد، خداوند آن خیرات را به بسته ی غذایی تبدیل می کند و آنها بر سر آن غذا دعوا می کنند و همدیگر را می دَرَند . خیراتی که برایشان می آید آن قدر در میان گِل و لای مالیده می شود که خوراک هیچ کدام نمی گردد و آن خیرات در پرونده آنها ثبت هم نمی شود
در زندگی دنیا، این ارواح آن قدر به جسم خود علاقه داشتند و به آن میرسیدند که بعد از خارج شدن از جسم، نمیتوانند از آن دور شوند و حتی نمی توانند به درب خانه ی بازماندگان بروند و ببینند چه خبر است؟ یاد حرف فردی افتادم که در پزشکی قانونی گفته بود جسمم مرا نمی گذارد دور شوم
به پیر مرد گفتم : شما در چه حالی هستی ؟ آیا شما می توانی به بازماندگانت سر بزنی ؟؟
گفت : «بله، گاهی وقت ها می روم و چیزهایی برایم خیرات میکنند و اجر ثواب آن به من داده میشود. بعضی وقت ها مخصوصاً شبهای جمعه با نثار فاتحه و ذکرهای دیگر و دادن غذا به مستمندان باعث می شوند که گرسنه و تشنه نمانم و عذاب هم برایم زیاد نیست »
دوباره چشمم به آن ارواح افتاد که همدیگر را می دریدند ، گفتم آنها عذاب دیگری هم دارند ؟
گفت : متأسفانه بله، گاهی آنها را با زنجیرهای آتشین می برند و مدتی نیستند و دوباره بر میگردانند که پس از برگشت، فقط صدای زوزه آن ها بلند است که معلوم میشود درد شدیدی را احساس میکنند
به پیرمرد گفتم: از صحبت های شما لذت بردم و سؤالات زیادی در ذهنم به وجود آمد. مثل این که وقت ندارم و باید بروم زیرا مرا می خوانند و ظاهراً الان به اختیار خودم نیستم. از او خداحافظی کردم هنگامی که جلوی غسالخانه رسیدم، دیدم جسدم را داخل آمبولانس گذاشته اند.
وقتی به کنار جسدم رسیدم آرام شدم، تازه فهمیدم که نباید زیاد از او دور شوم

آمبولانس حرکت کرد همان لحظه سقف شکافته شد، نیمی از بدنم از سقف بیرون بود همه جا را می دیدم، عبور محله ی پائین دزا در بلوار کشاورز عده ای به شما ملحق شدند و به طرف کیاسر و روستای کوات به راه افتادید.
حدود ۲۰ اتومبیل از پشت سر در حرکت بودند، در سربالایی جاده کیاسر تعداد اتومبیل ها به حدود سه برابر رسیده بود که شما به روستا تلفن کردید و گفتید غذای بیشتری تدارک ببینند
نزدیکی های روستا که رسیدیم ، مردم روستا را دیدم که با عَلَم سیدالشهدا علیه السلام برای تشیع جنازه ام به پیشواز آمده بودند
صحنه عجیبی بود، همه از اتومبیل ها پیاده شدند، جنازه ام بالای دست جوانان سیاهپوش روستا و روستاهای مجاور، با صدای روح بخش لا اله الا الله، به طرف قبرستان برده می شد

من بالای تابوت فریاد می زدم من زنده ام، ای مردم روستا من نمردم، هیچ گوشی نمی شنید و هیچ چشمی نمی دید. غوغایی شده بود که مجبور بودم از بالای تابوت فقط نظاره گر آنها باشم، صدای لااله الا الله در فضا طنین انداز بود
گرچه با شنیدن صدای لا اله الا الله ، محمدرسول الله و علياً ولی الله از زبان جوانان لذت میبردم، اما از طرفی آه و ناله خواهران و برادرانم مرا رنج می داد، به آخر جمعیت که نگاه کردم، دیدم یک نیسان و یک وانت، افرادی که بیهوش شده را به حسینیه میرسانند. آن روز افرادی بیهوش شده بودند که من فکرش را هم نمی کردم.
از جلوی حسینیه گذشتید و به کنار قبرستان رسیدید. چیز عجیب تری را مشاهده کردم، صفی از مردگان که در زمان حیاتم از دنیا رفته بودند، مثلا زن عمو بلور، عمه صغری، پسر عمویم جمال و دیگران که برایم دست تکان می دادند.
فوراً از بالای تابوت پائین آمدم و به نزد انها رفتم، با پسر عمویم جمال که خیلی به او علاقه داشتم روبوسی کردم. در یک چشم به هم زدن تابوت دور شده بود، نتوانستم احوالپرس دیگران باشم، فوراً دستی برای همه تکان دادم و گفتم: الان برمیگردم! و با آنها خداحافظی کردم

طبق رسم روستا جنازه ام را به خانه بردید ، تابوت را کف اتاق گذاشتید و دور تابوت را گرفتید، همسرم کفن را از صورت جسدم کنار زد، همراه با خواهرانم و دیگر خانم های اهل محل از فامیل و غیر فامیل شروع به زدن خودشان کردند، که حالم را به هم زد، هر چه فریاد زدم من زنده ام کسی گوش نکرد.
چند بار شما آمدید تا تابوت را بلند کنید، ولی جیغ زدند و نگذاشتند . شما عصبانی شدید و عمامه از سر برداشتید و با صدای بلند در حالی که عمامه را بر دست خود کوبیدید، گفتید: چرا نمی فهمید محمد تقی مُرد، برادرم از دنیا رفت، چرا نمی گذارید تابوت را حرکت دهیم و جسمش را دفن کنیم؟
بالاجبار چند جوان سیاهپوش آمدند تابوت را از خانواده جدا کردند و به سوی قبرستان حرکت دادند ، در ضلع شرقی حیاط حسینیه، کنار قبر مادرم و عمویم، جسمم را از تابوت بیرون آوردید، وقتی نگاه کردم از آن دسته از مردگانی که صف کشیده بودند و برای من دست تکان دادند، اثری نبود . تأسف خوردم ای کاش جنازه ام را به طرف منزل نمی بردند و من بیشتر می توانستم امواتِ فامیل را ببینم یا لا اقل مادرم را در میان انها پیدا کنم که در کودکی او را از دست داده بودم

چند متر مانده به قبر، رو به قبله تکبیر گفتید، با گفتن تکبیر احساس عجیبی پیدا کردم، وحشتم بیشتر شد، وقتی کنار قبر جسدم را روی زمین گذاشتید و تکبیر سوم را گفتید، وحشت تمام وجودم را فرا گرفت و بدنم به ارتعاش افتاد، خیلی سعی کردم خودم را نگه دارم، چشمانم تیره و تار شد. چیزی مرا به سوی خود فرا میخواند که آن جسد من بود.
جسدم را داخل قبر گذاشتید و رو به قبله یک پهلو درازش دادید. کمی از صورتم را با کنار زدنِ کفن باز کردید
خواستم پا به فرار بگذارم اما نتوانستم، متوجه شدم چند متر بیشتر نمی توانم از جسدم دور شوم و در همان چند متری میخکوب ایستادم.
حوصله چیزی را نداشتم، به هر که دقیق نگاه میکردم، گذشته و آینده او را می دیدم و متوجه میشدم چه چیزی در دل دارد. سعی میکردم به کسی دقیق نگاه نکنم، چون اکثراً وضعیت معنوی خوبی نداشتند و در دلشان چیزهایی میگذشت که با دیدنشان متنفر می شدم.
وقتی به یاد حرفهای پیرمرد افتادم که گفته بود: " پس از دفن همه چیز مشخص می شود " وحشتم بیش تر شد، به خداوند یکتا پناه بردم. مضطرب بودم. پناهگاهی برای خودم نمیجستم، هیچ یار و یاوری را نمی دیدم. تنها غریب و بی کس اشک از چشمانم جاری شد. حالا دیگر کاملا سنگ لحد را چیده و قبر را پر از خاک کرده بودید
با خودم گفتم خب بهتر! جسدم همان پائین بماند، من هم همراه جمعیت به خانه ام بر می گردم!
با این فکر و خیال تازه داشتم نفس راحتی میکشیدم که همه شروع کردند به رفتن از قبرستان، ولی من نمی توانستم از جای خودم تکان بخورم
فریاد زدم کجا می روید؟ چرا مرا با خود نمی برید؟ چرا تنهایم می گذارید؟ مگر حرف های مرا نمی شنوید؟ آخر من هم مثل شما هستم، نروید. هیچ کس به حرفم گوش نکرد
چند بار شما را صدا زدم، آقاجان! آقاجان ! به کجا می روید؟ من تنها هستم
پدر را صدا زدم، برادرانم و فرزندانم را صدا زدم؛ ولی هیچ کس صدایم را نشنید. من همان گونه که فریاد می زدم، مانند تکه آهن ربایی که جذب آهن شود به سوی جسدم کشیده شدم و در تاریکی مطلق فرو رفتم و جایی را نمی دیدم ، زمان با اضطراب و وحشت می گذشت و گویی ظلمات قبر می خواهد مرا ببلعد
به درگاه خداوند از عمق وجودم پناه بردم. قدرت نداشتم. صدای ضعیفی به گوشم می رسید، گهگاهی اشیاء نورانی مانند کرم شب تاب از جلوی چشمم در آن ظلمات عبور می کردند، نمی دانم چه مدت در تاریکی به سر بردم که صدای صوت قرآن را شنیدم. به دقتِ تمام گوش دادم، سوره یاسین بود که تلاوت میشد و صدای شما برادرم بود، تا «تنزيل العزیز الرحیم» که رسیدید، از وحشتم کاسته شد

هر چه بیش تر تلاوت می شد، وحشتم کم تر می شد. قبر هم کم کم داشت روشن می شد، وقتی سوره به پایان رسید دیگر قبر کاملا روشن شده بود. متوجه شده بودم که شما برادرم و دخترم دنیا بالای قبر به تلاوت قرآن مشغول هستید
خیره خیره به اطراف نگاه میکردم و تمام گوشه و کنار را زیر نظر داشتم. کم کم با قبر اُنس گرفتم و وحشتم تا اندازه ای کاسته شد، به گوشه کنار خیلی دقیق شدم، مخصوصاً به دیواره طرف قبله که دربی داشت بسیار زیبا و مزین به رنگهای گوناگون و سنگهای قیمتی، مانند دربهای چوبی قدیمی که در اماکن مقدسه و امامزاده ها بود .بی اختیار ذهنم رفت به گنج های زیر زمین که قدیمیها دفن میکردند!
نکند پشت این درب هم از همان گنج هاست!
با خودم گفتم چرا آنهایی که قبر را میکندند، این درب به این زیبایی و نفیسی را ندیدند و بازش نکردند؟
خواستم به طرف درب بروم که انگار کسی مرا به زور نگه داشت. فهمیدم باز کردن این درب به اختیار من نیست
همان ساعت اولیه، مورچه ای را روی بینی جسدم دیدم، خواستم او را از روی بینی ام دور کنم، اما نمی شد
داخل قبر گشاد، وسیع و روشن بود، گذشت زمان را نمی فهمیدم
نمیدانم چه مدت منتظر ماندم، اما گاهی دلتنگی عجیبی به من دست می داد و اشکم بی اختیار جاری می شد، ناگهان صدای باز شدن درب آمد، خودم را جمع و جور کردم ، دو دربان یکی سمت راست و دیگری در سمت چپ بودند که هر کدام بردست خود میله زرّینی داشتند، لباس مخصوصی به تن شان بود که هر بیننده ای را محو تماشای خود می کرد.
زمان کوتاهی نگذشت تا این که دو نفر دیگر با زیبایی بیشتری و با لباس ذربافت و با هیبتی زیبا وارد شدند و دربانان به صورت خبردار جلویشان ایستادند. بی اختیار از جای خودم برخواستم و سلام کردم. ناگهان از چپ و راست چند نفری وارد شدند، نشان میداد افراد تحت امر آنها هستند همه با لباسهای زیبا و بدنی خوشبو آمدند و در دو طرف راست و چپ من ایستادند و جواب سلامم را گفتند آن هم به صورت هم زمان گفتند: و علیکم السلام

فعلا بدانید که نکیر و منکر به همراه تعدادی از افراد تحت امرشان آمدند برای سوال و جواب ... ادامه ی ماجرا رو در لینک ذیل بخوانید
بازگشت از برزخ - قسمت چهارم