بسم الله الرّحمن الرّحیم
با سلام خدمت شما دوستان عزیز
در این پست، قسمت چهارم از " بازگشت از برزخ " را می خوانید

ادامه ی ماجرا ... از همان نگاه اول فهمیدم به فرد سمت راست که نگاه می کنم آرام میشوم، و وقتی به فرد سمت چپی نگاه میکنم در من وحشت و اضطراب ایجاد میشود . دو صندلی مخصوص برای آن دو نفر اصلی آوردند و برای من و بقیه افراد هم صندلی آوردند که همه نشستیم
من روبه روی همه بودم، هنوز فکر میکردم که باید وارد جسمم شوم، در دلم گفتم: این دو نفر اصلی لابد همان نکیر و منکر هستند که سؤال قبر را می پرسند
هر دوی آنها از ضمیرم آگاهی داشتند، به یک صدا هر دو گفتند بله، ما همان سؤال کنندگان در قبر هستیم و بدان که شما دیگر وارد جسم خودتان نمی شوید
فرد سمت راست که نشان میداد خوش اخلاق و خوشرو هست، تبسمی بر لب داشت، زیبا، رسا و با لحنی آرام گفت: به دنیای پروسعت و بهتر، با تمامی امکانات، عاری از هرگونه عیب و نقض، با نعمات گوناگون و ساقط از هرگونه تکلیف همراه با زندگانی جاویدان ابدی خوش آمدی و بلافاصله سمت چپی که نشان میداد خشن و بداخلاق باشد گفت: به دنیای پر از عذاب، درد، رنج، محنت، غم و اندوه فراوان همراه با عذاب ابدی خوش آمدی
بدنم به لرزه افتاد و وحشت سراسر وجودم را فرا گرفت

فرد سمت راست با وقار و سکینه خاصی صحبت میکرد، طوری که از مصاحبت با او لذت میبردم ولی دوست نداشتم حتی کلمه ای با فرد سمت چپ صحبت کنم، با این وصف مجبور بودم با او هم صحبت کنم.
ناگهان فرد سمت راست شروع کرد به پرسیدن سوالات ؛ مخلوق کدام آفریننده و تحت حمایت کدام خالق بودی ؟ کدام خالق را می شناسی؟ تاکنون در دنیای مادی چه کسی رزق تو را می داد و چگونه در دنیای مادی زندگی کردی؟
اگر چه سؤال برایم گیج کننده بود، میخواستم بگویم پدر و مادرم در دنیا با یکدیگر ازدواج کردند، مرا به دنیا آوردند و تحت حمایت شان بودم چون خالق من بودند، پدر و مادرم روزی ام را می دادند و کاملا آنها را می شناسم و اکنون با حادثه ای که برایم رخ داده به این صورت نزد شما هستم.
خواستم اینها را بگویم که زبانم قفل شد، هر چه سعی کردم، نتوانستم مطلبم را بیان کنم که ناگهان زبان من به حرکت در آمده و این جملات را گفت : خالق و آفریننده من و شما و بلکه همه ی موجودات عالم خداوند حیّ سبحان است ، بنده ضعیفی چون من و همه موجودات عالم تحت الحمايه حضرتش در عالم مادی روزی خورده و الآن با حادثه ای طعم مرگ را چشیدم و خداوند روحم را در اختیار گرفته و از قالب مادی خارج کرده است.
سمت راستی لبخندی زد و فهمیدم که با همین اندازه جواب، رضایتش جلب شد، اما نفهمیدم چه کسی این جواب را از زبان من گفت ( این حرفها از زبان مرحوم محمد تقی کواتی بیان شد اما به اراده ی او نبود، گویا نیرو و قدرتی این حرفها را بر زبان او جاری کرد که در ادامه متوجه می شوید که آن نیرو چه بود )
ادامه ی ماجرا ... فرد سمت چپی پرسید؛ آن چه گفتی از کجا و چگونه آموختی؟ آیا دلیلی بر گفته هایت داری؟
به فکر فرو رفتم چه بگویم، وحشت تمام وجودم را فرا گرفت، خیلی زود جوابش را می خواست، هر چه زمان میگذشت در چهره او تغییراتی دیده می شد، خشم و غصب در او پدیدار میگشت
. خدایا! چه بگویم؟ بگویم این جوابی که دادم به تقلید از پدر و مادرم بوده؟ یا در کتابها مطالعه کردم؟ یا گفته علما و دانشمندان بود؟ به فکر فرو رفتم، خشمش بیش تر و بیش تر شد که باعث شد من اضطراب و نگرانی بیشتری پیدا کنم. کم کم چهره اش از خشم برافروخته شد، زبان در دهان میگرداند گوئی می خواهد به مأمورین تحت امر خود دستوراتی بدهد. داشتم خفه میشدم. از ترس می لرزیدم. توکل بر خدا کردم با چشمی گریان و اندامی لرزان به حضرتش پناه بردم و از عمق وجودم از خداوند تقاضای کمک کردم که در دنیای مادی هرگز این گونه خالصانه از خداوند تقاضای کمک نکرده بودم ، ناگهان این شعر را بیاد آوردم که در زمان حیات زندگی دنیا، از پدرم آموخته بودم
برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتریست معرفت کردگار
.jpg)
با همین یک بیت شعر خیلی چیزها را به یاد آوردم و بیان کردم. گردش شب و روز، تغییر فصل ها ، مرده و زنده شدن درختان و نباتات، نظم حاکم بر جهان خلقت که همه ی اینها گواه بر وجود یکتای بی همتاست که آفریننده جهانیان است و به وجود آوردنده نظام خلقت
اینجا بود که نفر سمت چپی متقاعد شد که من اعتقاد به خداوند یکتا دارم و آرام گرفت
حالا دیگر خطری که مرا تهدید می کرد، رفع شده بود . در همین اثناء فهمیدم اگر همین اندازه جواب را هم نمیدادم در داخل قبر تا قیامت باید عذاب می شدم.
از پیامبران و کتابهای آسمانی سؤال شد، تا جایی که میدانستم جواب دادم. از آخرین پیامبر و پیروی از او سؤال شد، جواب دادم و هر چه در مورد رسول اکرم می دانستم بیان کردم.

از احکام و دستورات دینی سؤال کردند این را هم تا جایی که می دانستم جواب دادم
آنگاه به صورت ویژه از جانشینی آخرین پیامبر و وصی برحق او سؤال کردند که در جواب نام امیرالمؤمنین مولی الموحدین علی علیه السلام را همراه با درود و سلام بردم که سؤال کردند:
آیا مولا علی را بر حق میدانی؟
گفتم : بله، جانم فدای مولا و آقایم امیرالمؤمنین
آیا دلیلی بر حقانیت مولا علی علیه السلام داری؟
علم من کم بود، دوباره ترسیدم چیزی بگویم تا کار خراب شود، این بود که خود مولا به دادم رسید، ناگهان بوی رایحه خوشی به مشامم رسید، دربانان با صدای بلند سلام و صلوات راه انداختند و همه در جای خودشان ایستادند، صدای تکبیر، تهلیل و صلوات فضای آنجا را پر کرده بود، هیچ کس حرکتی نمی کرد، همان گونه که ایستاده بودند همه برای احترام خم شدند
مـن کـه مـات و مبهوت شده بودم، شخصی با عظمت و وقار خاصی را دیدم که لباسی از جنس حریر بر تن او بود ، جلال و شکوه غیرقابل وصفی داشت، سراپا نور و سرور بود و با رایحه ای که هرگز آن را استشمام نکرده بودم ، همراه با عده ای که همگی دارای لباسهای فاخر بودند وارد شدند . به یک باره نکیر و منكر و جمع حاضر با صدای بلند گفتند : « السلام علیک یا امین الله »
نفس در سینه ها حبس و سکوت همه جا را فرا گرفت. آن فضا سراسر نور و روشنایی شد، جواب سلام همه را دادند، آنگاه همراه با همراهان بدون این که تکلمی به جز جواب سلام داشته باشند، خارج شدند. من که همچنان مبهوت آن همه عظمت و جلال شده بودم، با صدای سمت چپی به خود آمدم که گفت: سپاس پروردگارت را بگو که مولا امیرالمؤمنین علی علیه السلام توجهی به تو نمود

تازه متوجه شدم که این شخصیت عظیم مولی الموحدین امام زاهدین مولای متقیان امیرمؤمنان حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام بود که به این بنده سراپا تقصیر نظر مرحمتی فرموده بود
نکته ای را عرض کنم و آن اینکه حضرت علی علیه السلام فرمود : « فمن یمت یرنی » یعنی هر کسی که بمیرد مرا می بیند ... پس دیدن روی دلربای حضرت برای همه ی ما خواهد بود، منتها صِرف این دیدن تضمین نجات بیننده نخواهد بود، بلکه نجاتِ فرد بستگی به رضایت و عنایت آن حضرت دارد، بعضی از افراد حضرت را می بینند و مانند مرحوم محمد تقی کواتی مورد لطف و عنایت حضرت قرار می گیرند و به ادامه ی حیات برزخی می پردازند ، ولی بعضی افراد به جهت اعمال و رفتار بدشان در دنیا، مورد عنایت حضرت واقع نمی شوند، این دسته از افراد در همان فضای قبر می مانند و عذاب میشوند مانند همان ارواحی که مرحوم کواتی در میان قبرهای قبرستان عمومی ساری دیده بود که مثل حیوانات وحشی همدیگر را می دریدند
ادامه ی ماجرا ... نکیر و منکر گفتند: ما دیگر سؤالی نداریم، همراه ما بیا
پرسیدم جسدم چه می شود؟ گفتند: تا قیامت در این جا می ماند
همه از در خارج شدند و من هم همراه آنها خارج شدم
پله اول با هم بودیم. پله دوم، سوم و چهارم دیگر آنها را ندیدم. از پله چهارم به سوی پایین سقوط کردم، فریادم بلند شد. وحشت بار دیگر سراپای وجودم را فرا گرفت، همان گونه که سقوط کرده بودم، پشت سر هم فریاد میزدم و چشمانم جایی را نمی دید. آن قدر در سقوط بودم که نمیدانم چه قدر طول کشید که بالاخره به زمین برخورد کردم و محکم بر زمین کوبیده شدم. طوری که فکر کردم تمام استخوان هایم خرد شد. بدترین زجر را از این افتادن کشیدم ، وقتی به خودم آمدم دیدم جائی از بدنم شکستگی ندارد، فقط کبودی مختصری که میتوانستم بایستم و راه بروم.
به راه افتادم، مقابل خود اتاق نسبتاً خوبی را مشاهده کردم، به طرفش رفتم، همان دو نفر را دیدم که پرونده ام را زیر بغل داشتند ، گفتم: کجا رهایم کردید و رفتید؟ نزدیک بود بمیرم! خندیدند و گفتند: مگر از سرازیری قبر نشنیده بودی ؟ تازه فهمیدم که این سرازیری قبر بود.

حال خوشی نداشتم، داخل اتاق تقریباً مفروش بود. جایم دادند و پرونده ام را امضاء کردند و بالای طاقچه ای گذاشتند و با گرمی از من خداحافظی کردند، چنین وانمود کردند که دیگر هرگز مرا نخواهند دید.
هوا لطیف و بهاری بود. از لطافت هوا لذت میبردم . من که خسته بودم به خواب رفتم، نمی دانم چه اندازه خوابیدم، وقتی چشم باز کردم دو نفر دیگر را کنار پرونده ام دیدم مشغول مطالعه بودند، سلام کردم، جواب سلامم را دادند و بعد مرا به بیرون بردند، فضای اطراف دلربا و زیبا بود، احساس میکردم هیچ رنجی ندارم، کمی در آن فضا در داخل سبزه ها قدم زدیم که ناگهان جسم خودم را داخل سبزه ها دیدم که افتاده بود، با خودم گفتم مگر قرار نبود جسمم داخل قبر باشد تا قیامت ؟ اینجا چه میکند؟ کمی جلوتر که رفتیم، متوجه شدم قالبی مانند جسم من درست کردند که یک طرف آن با لولایی پیچ شده و طرف دیگر قفل می خورد ، مثل تابوتی که سرپوش دارد
مرا داخل آن قالب دراز دادند و مأمورین تحت امر طرف دیگرش را روی آن گذاشتند و قفل کردند و سراپا ایستادند که گوئی من تنها از دو چشمانم می توانستم از دو سوراخ به بیرون نگاه کنم. قالب اندازه من بود، طوری که وقتی داخل آن شدم، حتی فضای کمی هم وجود نداشت، از سر تا نوک انگشتان نمی توانستم تکان بخورم
دو طرف تابوت آرام آرام شروع کرد به جمع شدن و تنگ تنگ تر شدن، عرق کرده بودم، فشار لحظه به لحظه بیشتر می شد ، وحشتم آن قدر زیاد شد که شروع کردم به فریاد کشیدن، هم فریاد میکشیدم و هم کمک می خواستم، آن دو با مامورین تحت امرشان قاه قاه میخندیدند، فریادهایم بیش تر و بیش تر شد از نوک انگشت پا تا فرق سرم به شدت درد می آمد.
آن قدر تابوت جمع شد که صدای خرد شدن استخوان هایم را می شنیدم، صدا به گوشم می رسید که نرم می شدند، خفگی عجیبی به من دست داده بود. نفسم به شماره افتاده بود، نمیدانم چه مدت گذشته بود، آن قدر فریاد زدم تا از هوش رفتم و دیگر نفهمیدم چه شد.

وقتی به هوش آمدم بدون استثناء تمام استخوانهای بدنم خرد شده بود، همراه با درد شدید، هیچ حرکتی نداشتم، چشمم تیره و تار می دید، کمی توانستم اطرافم را ببینم، سرم روی زانوی جوانی زیبا بود، خیلی شبیه من بود با این تفاوت که چهره ی او سفید و نورانی بود، با بی حوصلگی و بی رمقی چشمانم را به طرفش چرخاندم. نگاهش کردم، او که لبخندی بر لبانش نقش بسته بود گفت:
سلام
با صدای بسیار ضعیفی همراه با درد جواب سلامش را دادم در حالی که اشک از دو گوشه چشمانم جاری شده بود، میخواستم بگویم تو هم آمدی عذابم کنی؟ که توانایی گفتن را نداشتم، ولی او لبخندی زد و شروع کرد از فرق سرم دست کشیدن، همان گونه که دست میکشید صدای جابه جا شدن استخوانها را می شنیدم و در همان دم، دردم برطرف می شد. طراوت و شادابی خاصی پیدا کرده بودم. رو به روی او نشستم، مدت زیادی محو جمال او شدم.
پرسیدم شما که هستید؟ چون رفتار شما با آنهایی که تاکنون آمدند و رفتند و عذابم کردند فرق میکند، به نظر می آید دلسوز و مهربان باشید، آنها چرا تاکنون این گونه مرا عذاب کردند و آن قالب دیگر چه بود که به وسیله آن تمام استخوان هایم خرد شد؟ اصلا نمی فهمم آنها عذابم کردند و رفتند، شما با دست کشیدن بر بدن من آن را ترمیم و درست کردید و به حالت اول برگشتم، دیگر میخواهد چه بلایی بر سرم بیاید؟

مرحوم محمد تقی کواتی سرازیری قبر و همینطور عذاب قبر را گذراند و با جوانی روبرو شد که بسیار شبیه خودش است و نسبت به او مهربان است . حالا این جوان کی هست و از کجا آمد را در ادامه خواهید خواند ...
لینک قسمت پنجم