بسم الله الرّحمن الرّحیم
با سلام خدمت شما دوستان عزیز
در این پست، قسمت پنجم از " بازگشت از برزخ " را می خوانید
لینک قسمت اول
لینک قسمت دوّم
لینک قسمت سوّم
لینک قسمت چهارم

ادامه ی ماجرا ... آن جوان در جوابم گفت : در زندگانی دنیا چیزهای زیادی درباره سؤال و جواب قبر، سرازیری قبر و فشار قبر شنیده بودی که باور آن برای تو و خیلی از انسانها سخت بود، اما الان متوجه شدی که همه ی آنها حقیقت بود و برایت انجام شد. این آخری هم فشار قبر بود که برایت اینگونه انجام گرفت، شاید برای افراد دیگری که می میرند فشار قبر طوری دیگر انجام شود
من تجسم اعمال نیک تو در برزخ هستم و پس از فشار قبر اجازه پیدا کردم خودم را به تو نشان دهم و در دنیا و حیات مادی تا جایی که یاری ام کردی، اینجا یاری ات می کنم. پس از مرگ هم به صورت نامرئی تا الان یاریگر تو بودم و اکنون با ظاهر کردن خودم به تو، تا جایی که بتوانم و از قدرت من خارج نباشد، تو را در راه برزخی یاری خواهم کرد و اگر خدا بخواهد در مقصد نهایی که انتهای راه برزخی میباشد، با تو به صورت واحد خواهم شد

مرا می توانی « نصیر » صدا کنی که یاری کننده ات در این راه پرفراز و نشیب برزخی خواهم بود، اما تجسم اعمال زشت تو کسی است که در بیرون، روی آن تخته سنگ نشسته و انتظارت را می کشد.
با شنیدن این سخن، سرم را چرخاندم، شخصی را دیدم که بیرون نشسته و با چهره ای عبوس، درهم و خشمگین، لب های کلفت ، موهایی کثیف، لباسی مندرس که از لابه لای آن چرک و کثافات بیرون زده بود، دندان هایش زرد، زبانش کلفت و دراز که وقتی به این سو و آن سو می چرخاند از نفس کشیدنش بوی تعفن بیرون می آمد . با تعجب گفتم او هم شبیه من است، با دیدنش بدنم به لرزه افتاده و وحشت وجودم را فرا گرفته است
نصیر گفت : او نیز در دنیا اسم های مختلفی داشت ولی تو می توانی او را «سعیر» بنامی و با این نام صدایش کنی ، اگر قدرت عمل نیکت زیاد باشد در مسیر زندگی در برزخ او را نابود خواهی کرد، اما معلوم نیست در چه جاهایی همراه تو خواهد بود و من که یاری دهنده تو هستم چه قسمتهائی همراهت خواهم بود

او ادامه داد و گفت : هنگامی که به دنیا آمدی، هر دوی ما در وجود تو بودیم و تا زمانی که به تکلیف دینی نرسیدی، ما رشدی نداشتیم و هنگامی که به تکلیف دینی رسیدی شروع به رشد کردیم ، هرگاه اعمال نیکت زیاد می شد و به سوی نماز و تقوا در حرکت بودی، من که نصیر بودم رشد میکردم و سعیر در پشت سر قرار می گرفت و ضعیف می شد و هرگاه به سوی اعمال زشت در حرکت بودی سعیر قدرت میگرفت و مَنِ نصير ضعیف میشدم
الان و پس از مرگ، چون اعمال نیکت از اعمال زشتت بیش تر بود، من یاری کننده تو در برزخ هستم و عمل زشت تو ضعیف است، شاید در بعضی مراحل برزخ به تواذیت و آزار برساند، اما اگر خدا بخواهد نابود میشود و اعمال نیکت غلبه پیدا میکند و به مکان خوش آب و هوایی انتقال پیدا میکنی و تا قیامت در آنجا می مانی و وقتی قیامت فرا رسید، با همین اعمال نیک همراه با شفاعت شافعین وارد بهشت پروردگار خواهی شد

گفتم : چگونه با وجود همچون تو بزرگواری، من به سوی سعیر می رفتم که این همه از او متنفرم ؟ در جواب گفت: خیرو شر که میگویند ما هستیم . چه بسیارند انسانهایی که هیچگونه توجهـی بـه مـا نـدارنــد و اکثراً بـا بی عقلی، بی فکری و معتقد نبودن به قبر و قیامت، به سوی گناه و معصیت روی می آورند ،حرام و حلال، غیبت و تهمت و هزاران گناه صغیره و کبیره را مرتکب میشوند و به سوی سعیر روی می آورند و موجب شادی ابلیس می شوند و با اعمال زشت سبب به وجود آمدن عذاب برای خود می شوند
خوب است بدانی اندک افرادی هستند که در دنیا به «کمال» می رسند . انها پس از مرگ، طی مراحل کوتاه، در جایی خوش آب و هوا قرار میگیرند و یا این که به خواب میروند تا قیامت فرا رسد و وقتی از آنها سؤال کنند آیا شما راه های برزخی ( مثل سرازیری قبر، فشار قبر ) را طی کردید؟ میگویند نه، ما از عذاب و راه های برزخی که میگویید اطلاعی نداریم

گفتم : برادرم نصیر! حالا تکلیف من چه میشود؟ یعنی چه باید بکنم؟
گفت:استراحت کن تا بروم و برگردم. او رفت، سعیر را هم در بیرون در ندیدم، گویی هر دوی آنها رفته بودند.هوا بهاری و دلپذیر بود. کمی خوابیدم. بیدار شدم.
احساس گرسنگی و تشنگی کردم، چند جوان نورانی با اطعمه و اشربه مورد علاقه من وارد شدند که زیبا و خوش اخلاق بودند، از دیدن آنها خجالت کشیدم از این که برایم غذا آوردند، پس از صرف غذا ظروف را بردند. آن قدر غذا برایم لذت بخش بود که در دنیا مادی چنین غذایی نخورده بودم، از طرفی دلهره داشتم که مبادا افراد دیگری سر برسند و مرا ببرند عذاب کنند، در همین فکر بودم و سؤالات زیادی در ذهنم نقش بسته بود، به خود گفتم: این سؤالات نباید بدون جواب باشد، باید از نصیر بپرسم که ناگهان نصیر آمد و سعیر هم در بیرون روی همان تخته سنگ نشست.

به نصیر گفتم: سؤالات زیادی در ذهنم هست که میخواهم بپرسم، به من گفت: دستور رسیده تا به دنیای مادی بازگردی تا شاید بازماندگانت چیزی برایت انفاق کنند. هر انفاقی که برای تو می شود از قبیل فاتحه ، تلاوت قرآن، غذا به مستمندان، در پرونده عملت ذخیره می شود، چون اعمال نیکت که در پرونده مشاهده می شود، آن قدر زیاد نیست هر چه در این راه حسنات زیادتر باشد، باز هم کم است، نابود شدن سعیر بستگی به اعمال نیک تو دارد، آنگاه گفت: حرکت کن! حرکت کردم، از همان پله ای که پائین آمده بودم بالا رفتم، در باز شد و داخل قبر قرار گرفتم. جسمم را کمی نگاه کردم که داشت متلاشی میشد، فی الفور به منزلم رفتم و با چهره های غمگین همراه با گریه خانواده ام مواجه شدم، آنها را ملاقات کردم و از ناراحتی آنها بسیار ناراحت شدم و از سوت و کور بودن منزل، غمم دو چندان شد.
به جایگاه خودم در عالم برزخ بازگشتم، نصیر را منتظردیدم، خوشحال نبود.
سؤال کردم چه شده چرا غمگینی؟ گفت:چیز زیادی برای تو فرستاده نشد
گفت: باید صبر کنی تا بازماندگان چیزی برایت انفاق کنند
پرسیدم: از سوم هفتم و مراسم دیگر چیزی در پرونده ام نوشته نشد؟ گفت چرا همه ثبت و درج شد و باید بیش تر باشد. هر چه اعمال نیک بیشتر باشد بهتر است

نصیر گفت : حالا می توانی سؤالات خود را مطرح کنی
گفتم : چرا وقتی از روستا حرکت کردم احساس کردم پایان زندگی من هست ولی دقیق نمی توانستم تشخیص دهم؟
جواب داد : چون در زندگانی دنیا به کمال نرسیده بودی، اگر به کمال می رسیدی، می توانستی تمام اتفاقات را دقیق تشخیص دهی و حتی با دعا و توسل آن حادثه را تغییر دهی و اگر حادثه را تغییرمی دادی این پاداش عظیم که به واسطه آن حادثه تلخ به تو رسید را هم نداشتی و چون به کمال نرسیده بودی احساس ضعیفی از مُردن داشتی

گفتم : مگر این حوادث پاداش دارد؟
گفت : بله، اگر بدن یک خراش بردارد و یا یک بیماری کوچک مثل سردرد بر انسان عارض شود تا زمانی که صحت حاصل نشد، حسنات همان پاداش را نزد خداوند دارد البته اگر فرد مؤمن باشد.

گفتم : چرا وقتی حادثه ایجاد شد من در ابر سفیدی قرار گرفتم و هر چه سعی کردم از آن ابر سفید بیرون بیایم نتوانستم و عاقبت خود را پشت سرپژو مشاهده کردم که گویی حادثه ای برایم رخ نداد
در جواب گفت : چون بین مرگ و زندگی دست و پا می زدی، شاید سرنوشت تو این نبود، اگر به موقع می رسیدند و وسائل پزشکی کافی مهیا بود از بین نمی رفتی، چون وسائل پزشکی را دیر سر صحنه حادثه آوردند، خداوند جانت را گرفت و به دنیای دیگر سفر کردی، چه بسیار انسانهایی در چنین حوادثی بر اثر سهل انگاری و دیر رساندن آنها به مراکز درمانی جان خود را از کف می دهند.

گفتم : پس از مرگ چرا با اراده میتوانستم هر کاری انجام دهم و هر جا بروم؟
گفت : چون برای مدتی که در دنیا زندگی میکردی به خودسازی مشغول نبودی و اگر در دنیا به خودسازی مشغول میشدی، می توانستی در زمان حیات مادی هم با اراده هر کاری انجام دهی از جمله همان طی الارض که به یک چشم بهم زدنی، از شهر به روستایت رفتی

گفتم : چرا پس از مرگ برایم شب و روز معنی نداشت، ولی وقتی داخل قبر جسدم را بردند و من هم به اجبار وارد قبر شدم مدتی در ظلمات بسر بردم و اشیاء نورانی شبیه کرم شب تاب را می دیدم که می آمدند و محو می شدند و پس از مدتی دوباره قبر روشن شد؟
گفت : چون تا موقع دفن ، مَنِ نصیر با تو بودم و آن وقت که ترا به جبر می بردند تا وارد قبر کنند، برای مدتی تو را ترک کرده بودم و دوباره وقتی به تو ملحق شدم همه جا روشن شد و آن اشعه های نورانی، خیرات و بعضاً فاتحه و تلاوت قرآن بود که در نامه عملت نوشته می شد و سؤالی را که نمی توانستی پاسخ آن را به نکیر و منکر بگویی و میخواستی جواب غلط بیان کنی، من بودم که پاسخ دادم

گفتم : چرا امواتم را کنار قبرستان دیدم و پس از بازگشت از منزلم دیگر ندیدم؟
گفت : آنها فقط اجازه یک خوش آمدگویی به تو را کنار قبر داشتند و بیش از این اجازه نداشتند.
گفتم : آیا می توانم آن ها را ملاقات کنم؟
جواب داد : الان نه پس از پایان راه، ملائک نقاله هستند و نقل انتقال را صورت می دهند به هر جا اجازه باشد تو را می برند.

گفتم : آیا از عالم برزخ میشود به دنیای مادی رفت و برگشت؟ و چیزی از بازماندگان کسب کرد؟ و یا دفع شری نمود و یا خیری برای آنها داشت.
گفت : نه میّسر نمی شود مگر این که مناسبتی داشته باشد، مانند شب جمعه و غیره که در این ایام به بعضی افراد اجازه مختصری داده میشود تا مانند گدایان به دَرِ سرای بازماندگان بروند تا بلکه بازماندگانش خیراتی برای آنها بفرستند
بعضی ها با دست خالی به جایگاه خود در برزخ باز می گردند و بعضی ها با دست پُر . چه بسا خیراتی که برای اموات فرستاده می شود و جایگاه آن اموات را تغییر می دهد یعنی خداوند جای بهتری به آنها می دهد

ادامه ی ماجرا رو در لینک ذیل بخوانید